نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد
درون گور تن خود تو این زمان بنگر که دم به دم چه خیالات دلربا سازد
چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد
مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس که حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد
درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد
ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چون که صد هزار بلی گو خود از او لا سازد
دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان عجب مدار عصا را که اژدها سازد
در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد
سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد
اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد
به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد
خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد
910
بر آستانه اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص به دانک بسته شود جان او به کان نرسد
علف مده حس خود را در این مکان ز بتان که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
که آهوی متانس بماند از یاران به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد
به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی برو محال مجو کت همین همان نرسد
پیاز و سیر به بینی بری و می بویی از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد
خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد
911
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد
912
نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند
نگفتمت که بدان سوی دام در دامست چو درفتادی در دام کی رهات کنند
نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند
چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند
بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند
تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران اگر روی چو جگربند شوربات کنند
تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش که کوه قاف شوی زود در هوات کنند
هزار مرغ عجب از گل تو برسازند چو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند
برچسب:
نویسنده: hashem
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18